صفحه اصلي
     معرفي شهيد

 

«دلتنگي»

پله هاي دانشكده را دو تا يكي طي كردم و خودم را به كلاس 211 رساندم . قرار بود ساعت 10 آنجا ببينمش ,  ولي الان 10 دقيقه‌اي از قرارمان گذشته بود. سرم را از لاي در , داخل كلاس كردم . انتظار عصبانيتش را داشتم . ‌تا چشمش به من افتاد پرسيد : "بچه بودي هم اينجوري قول مي دادي ؟ آخه ". . .

وسط حرفش پريدم و بعد از سلام با خنده گفتم : "گاهي اوقات خلاف عادت عمل كردن بد نيست ! هر چند دانشجوي مديريت نيستم كه مثل شما  وقت شناسي كنم , ولي تنه‌ام به فيلسوفها خورده و دست به توجيه‌ام بد نيست".

در حالي كه كيفم را روي ميز مي گذاشتم , جزوه‌اي را كه تلفني از من خواسته بود ؛ جلويش گذاشتم .

مشغول ورق زدم جزوه شد . نگاهم به تكه كاغذي كه روي ميز بود افتاد . سعيد چيزايي رويش نوشته بود : ‹‹خدايا ! قلم چيست ؟ و مركب , چه ماده‌ايست؟ چرا اينقدر مي لرزد؟ چرا آنچه ورد زبان است , مي نگارد؟ و چرا از اسرار درون , نمي گويد؟ خدايا ! آنها كه خود را مركب قلم خويش قرار دادند , مگر چگونه درس نوشتن آموختند تا كه در صفحه عرش بانگ "لاتكون فتنه" رسم نمودند…»

جزوه را كه مرور كرد رو به من كرد و گفت : "ميدوني چيه ؟ اصلاً اينجور چيزا به دلم نمي‌شينه ؛ قانع‌ام نمي‌كنه , احساس مي‌كنم بايد چيزي پيدا كنم كه من رو تكون بده ,‌ از خودم جدا كنه ". . .

جزوه را توي كيفش گذاشت و ادامه داد : "هر چند از خوندن اين جور چيزا لذت مي‌برم ولي اقناع نمي‌شم . دانشجو بودن ,  خيلي شيرين و لذت  بخشه ,  ولي مي ترسم يك وقت هدفم بشه و من رو از چيزهاي مهمتر غافل كنه . . ."

توي حال و هواي خودش بود . حس مي‌كردم , با تمام وجودش حرف ميزند . . .

تمام اين چند ماهي كه او را مي شناختم , اينگونه بود .  روز  ثبت نام يك اتفاق باعث آشنايي من و با سعيد شد ؛  چه اتفاق خوش‌آيندي بود !

كيفم را از روي نيمكت برداشتم و در حالي كه آماده حركت مي‌شدم ,  لبخندي زدم و گفتم : من و تو بايد رشته هامون رو با هم عوض کنيم . من دانشجوي فلسفه ام ولي تو فيلسوفانه حرف مي زني . هرچند حرفهات رو درک مي کنم , ولي نمي دونم چرا با تو هم احساس نيستم . . .

با هم از کلاس خارج شديم . همينطور که از پله ها پايين مي آمديم پرسيدم: "راستي ! تو زياد مطلب مي نويسي ؟"

نگاهي از سر تعجب به من  انداخت و گفت: "چطور مگه ؟ . . . چي شده که يکدفعه اين سوال به ذهنت خطور کرد ؟"

گفتم : "هيچي ! نوشته ات رو روي ميز خوندم , خيلي به دلم نشست . زيبا مي نويسي !"

دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت : "نمي دونم متأسفانه بگم ,  يا خوشبختانه ؛ بيشتر اوقات , دلتنگي مي آد سراغم زماني هم دلتنگ مي شم ميل به نوشتن پيدا مي کنم .

پرسيدم : "دلتنگ چي؟"

بدون تأمل جواب داد : "من هم مثل خيلي از آدما , دلم مي خواد اينجايي که هستم نباشم؛ دلم مي خواد برسم بجايي که استحقاق انسانه ؛ الان هم , شديداً بي تاب برگشتن مجدد به جبهه ام , انگار يه چيزي اونجا جا گذاشتم . البته يه چيز که نه ! تمام خودم رو . . ."

وسط حرفش پريدم و گفتم : "بازهم ؟ ! تو که هنوز داري زخمهاي تير و ترکش قبلي رو پانسمان مي کني! حالا چرا توي اين موقعيت ؟ !"

سرش را انداخت پائين و جواب داد : "تا نرفتي و نديدي , حال من رو درک نمي کني . بايد اون بچه هايي رو که براي اداي تکليف بي تابند , ببيني . بچه هايي که اگر کسي بخواد ازشون بنويسه يا حرف بزنه , احساس عجز مي کنه. اصلاً سکوت بهترين کار براي توصيف اون حالت و شرايطه که بقول شاملو : "سکوت سرشار از ناگفته هاست ." فکر مي کنم حرف زدن فقط ارج و عظمت موضوع را ضايع مي کنه ."

دوست داشتم بيشتر حرف بزند . گاهي اوقات عمداً چيزهايي مي گفتم تا وادار به حرف زدن شود . ايندفعه هم چنين حسي داشتم . تمام مسير تا خوابگاه را با هم حرف زديم . البته من بيشتر شنونده بودم . . .

 

*  *  * *  *

داشتم در اتاق را قفل مي کردم که سعيد از ته راهرو صدا زد : "در رو نبند ! در رو نبند !"

همينطور که لبخند مي زد به من نزديک شد و گفت : "خلاصه راهي ميشم."

پرسيدم : کجا ؟

با همون لبخند و با لهجه شيرينش جواب داد : "به کجا رفتن مي تونه اينقدر خوشحال کننده باشه ؟ "

منتظر جواب من نشد و خودش ادامه داد : ميرم جايي که هرکس يکبار رفته بي قرارش شده ! . . .  ميرم جبهه"

با تعجب گفتم : "جبهه ؟ ! کي ؟ آخه با اين حال و روزت ؟ لااقل ميگذاشتي حالت بهتر مي شد . . . در ضمن درسهات رو چکار مي کني ؟"

همين طور که وارد اتاق مي شد نگاه عجيبي به من کرد , جوري که ته دلم يخ کرد . بعد گفت : "هرچيزي يه موعدي داره که اگر بگذره مزه اش از دست ميره . ثانياً خود تو , اگر موقعي که دانشگاه قبول شدي بهت مي گفتند امسال ثبت نام نکن ! بگذار سال بعد , قبول ميکردي؟  . . ."

تا آمدم چيزي بگويم ادامه داد : "دانشگاه که فقط براي گرفتن يه مدرک ليسانسه , کسي حاضر نيست به تاخير بندازه , حالا من , چطور از اين تکليف بزرگ بگذرم و اين موقعيت رو از دست بدم . . ."

همان روز سعيد با يک خداحافظي کوتاه از من جدا شد و رفت و ديگر او را نديم. ولي جملات خوشنويسي شدة روي ديوار اتاق دائماً ياد سعيد را برايم زنده مي کرد .

اين جمله سعيد را هيچ وقت فراموش نمي کنم . هر وقت هم که آن را خواندم احساس خاصي به من دست داد : «اي شهادت با تو حرفها دارم . ماهها و بلکه سالها ,  آغوشم را به سويت باز کرده بودم و ترا انتظار مي کشيدم و بر سر کويت آنچنان صبر کرده بودم که . . . دست در گردنت بيندازم . . .».

«خدايا ! از دست دنيا عقده ها دارم و درد دلها که بايد با تو باز گويم . از گروه قاسطين يا مارقين , از که بگويم ؟ از خوارج که قصد جان علي(ع) کردند ؟ از آنها که سيلي بر صورت زهرا(س) و درب نيم سوخته به پهلوي او زدند ؟ از فرياد زهرا(س) که هنوز علي !علي ! مي کند» .   . .

 

*  *  * *  *